نگاهی به نمایشنامهی «ملودی شهر بارانی» اثر اکبر رادی
اصغر نصرتی
در کنار هیاهوی بیرون و خموشی درون، گاهی هم خود را به خلوت خویش دعوت میکنم و دل به صدای دیگران گوش فرا میدهم. این دیگری کیست؟ دوستی یا نمایشی یا که داستانی. حُسن اینکار تنها تسخیر زمان نیست که سکوت برای اندیشیدن هم هست.
از این میان و در همین حوالی به نمایشنامههای بسیاری را گوش کردهام که برخی واقعن تاملبرانگیر بودند؛ چه به لحاظ محتوا و چه از نظر پرداخت و بازیگری. از جمله نمایشهایی چون «خوشه های خشم»، «روز شغال»، «مردی در زیرزمین خانه ام»، «فراسوی افق»، «بازرس»، «فراموشی»، «درخشش» و «مویه کن سرزمین محبوب». اینها البته هر یک از منظری قابل توجه هستند. برخی پرداخت خوبی دارند، برخی بازیگری و برخی به لحاظ محتوا و البته اندکی هم در همه موارد عالی بودند. برای نمونه نمایش «پسران هیتلر» که در چند قسمت تنظیم شده از نمونه کارهای خوب رادیویی بود که گرچه در محتوا امری تخیلی و علمی (ژنتیک) بود و ربطی به ماجرای زندگی آدولف هیتلر نداشت، اما در پرداخت هنری بسیار خوب و هوشمندانه انجام گرفته بود. یا «درخشش» نمایشی تخیلی و «فراموشی» که نمایشی پلیسی است. در مقابل «مویه کن، سرزمین محبوب» اثر آلن پیتون نمایشی با چاشنی مذهبی ولی با تصویرهای سخت زنده از زندگی مردم آفریقای جنوبی در دوران آپارتاید. نمایش «بازرس» اثر گوگول که می توانست در نوع خود کار خوب شود، با بازیگری تصنعی به ارزش ادبی آن نیز تا حدودی لطمه خورده است. اینها اما همگی آثار غیر فارسی ست و من خیلی کم آثار ایرانی/فارسی دیدم و از این نظر شاید جای این کار هنوز در میان تلاشهای هنرمندان خالیست. البته در این اواخر چشمم به کاری از اکبر رادی با عنوان «ملودی شهر بارانی» افتاد که برایم تامل برانگیز بود و این یدداشت کوتاه نگاهی کوتاه بدان نمایش رادیویی ست.
امروز به نمایش خوش پرداخت «ملودی شهر بارانی» اکبر رادی گوش فرا دادم. در شبها و روزهای اینچنین پر هیاهوی بیرون! در این اثنا که خون جای آب خیابانهای ایران را میشوید، در این هنگام که هنگامه ای در ایران بر پاست و زن و زنانگی فریاد گشته و زمانه تشنهی خشونت و خشم است. در چنین لحظاتی گوش دادن به ملودی نیمه عاشقانهی اکبر رادی کار آسانی نیست. اما باید همواره دل را از عشق سرشار کرد. ورنه خشم دوران ما به نهنگی کینهای بدل خواهد گشت که فقط انتقام او را آرام خواهد کرد.
«ملودی شهر بارانی» نمایشنامهای است آشتی جویانه اما بر بستر خشم طبقاتی. نوعی به رخ کشیدن و ته ماندهی ارباب رعیتی با کلماتی تراش داده شده و اندکی هم انقلابی. این تخصص رادی ست که نوک قلمش هرگز تیزی نیزه ندارد، بلکه فقط اشارهای به خشم پنهان دارد. خوی نرم و نازک رادی هرگز عصبیت و بالا رفتن فشار خون را برنتابیده است و اگر لحظاتی چنین صحنهای باقته باز در پایان همه را به ارامش پایانی دعوت کرده است.
«ملودی شهر بارانی» روایت نبرد طبقاتی زیر پوستی دو خانواده است: خان و خادم. اما نه از آن نبردهای کلاسیک مارکسیستی یا نمونهی کمون پاریس و سخنان بزرگان این نوع اندیشه ها. گرچه با همان نیت و هدفمندی و چه بسا نمایندگان چنین اندیشه هایی که از راه اندیشه های اکبر رادی و تلطیف یافته از باران رشت و ملودی ملایم عاشقانه . اگر اکبر رادی نبود حتمن یا بهمن سر سیروس نمایش را زیر آب میکرد و پیروزی بوژوازی «ملی» با چاشنی فاشیسم هیتلری اعلام میکرد و یا سیروس با همراهی «اتحادیه» خانه و سبیلهای روغنزده ی سیروس را به باد جنبش انقلابی خلقی میسپرد. برای همین رادی گیلان خانم را وارد نمایشنامه کرده است تا هم زهر خشم نبرد میان فقر و ثروت را تلطیف بخشد و عشق میان گیلان و مهیار را جای خشم و خون و نبرد بنشاند. تا شاید نبرد در صلح و صفا انجام گیرد. گرچه چنین نبردی همواره باقی خواهد ماند و فقط هر زمان زبانی دیگری خواهد یافت.
خانواده „اربابی” از صادق خان (پدر)، خانم جان ( آفاق ) بهمن پسر ارشد، ماری و مهیار دیگر فرزندان خانواده شکل گرفته است. خانوادهی „رعیتی” هم تشکیل شده از مسلم پدر خانواده، سیروس فرزند ارشد و گیلان خواهر سیروس. البته میر سکینه هم هست ه قریب سی سال کلفت خانه بوی اربابی بوده اما حالا از پا افتاده یا به زعم خانم جان به خرج افتاده و به درد کار نمیخورد و مدام باد قلنج خودمینالد و از انجام شماری کار شانه خالی میکند.
صحنهی نخست با آمدن مهیار پسر خانوادهی اربابی از سوئیس آغاز میشود. آمدن او همین اخراج خانواده مسلم از خانهای که مینشینند، بهانه میشود. خانه را صادق خان پیش از مرگش به نام مهیار کرده است و حالا خانم خانه یعنی مادر مهیار و بهمن میخواهد بدین وسیله مهیار را خانهنشین رشت کند تا نتیجه تحصیل درس وکالت خارج را در شهر پدری به کار گیرد. برادر بزرگتر یعنی بهمن هم که حالا حکم جانشین پدر را دارد، میخواهد از برادر تحصیل کردهی فرنگ رفته نمدی برای کلاه خود بسازد و اصرار در ماندن و رویای وکالت و پست و مقام دولتی برای برادر کوچکتر دارد. ثروت که دارند دولت را هم قبضه کنند دیگر کار „حکمرانی” کامل میشود. حداقل اگر هیتلر آلمانی در جنگ به اتحاد شوری باخت در رشت بر آن و هوادارانی چون سیروس پیروز شود. گاهی یک پیروزی منطقهای بهتر از یک سلطه جویی جهانیست.
اما خانواده «مسلم» مایل به رفتن از این خانه و قرار گرفتن در خانه سابق کنار توالت حیات را ندارند، بلکه نمیخواهند به چشم خان و نوکر دیده شوند. چرا که حالا گیلان دختر خوش زبان و خوش فکر، همچو ماری، معلم مدرسه گشته و چیزی از خانواده اربابی ندارند و برادر یعنی سیروس هم در تاتر شهر رشت بازیگری به نام شده و با «اتحادیه» (۱) هم همکاری و همراهی دارد. فردی فعال. مسلم یعنی پدر این دو هنوز در حجرهی خان مشغول به حساب و کتاب. البته که همهی خانواده مدیون نان خان و خانوادهی آنها بوده اند اما حالا میخواهند بدان معنایی پرولتری بدهند و نوکری تا نبر مفهومی مدرن کسب کند. حالا نان معنای حاصل زحمت گرفته و صدقه سری. اما مگر خانواده خان میتواند این تبختر نبرد طبقاتی را برتابد؟ حالا گیلان نان معلمی میخورد و از تحقیر گذشته فاصله گرفته و حرکت اتحادیه به غرورو برادر گیلان امکانی داده تا در مقابل کلام تحقیر سیروس پس خان حرفهای درشت بگوید و تمایلات سیاسی او به هیتلر را به سخره بگیرد. گیلان اما مزهی تحقیر گذشته را فراموش نمیکند و آن را توان خود ساخته تا دیگر بدان دوران بازنگردد. دورانی که کفش سیروس را واکس میزده و حتی جرئت مامان گفتن را به «خانم جان». (آفاق) خانواده خانی نداشته است.
«خانم» با مهر مادری به مهیار و علاقمندی به ماندن او، در تصمیمی سخت سنگدلانه و کینهتوزانه میخواهد از همهی مزاحمت های رها شود. از کلفتی که ۳۰ سال برای انها کار کرده و حالامدام از باد گلنج مینالد و همچنین از خانواده مسلم که خاه ی مهیار را اشغال کرده اند و نه کرایه میدهند و نه قصد تخلیه دارند. علاوهبر این خانم برنمیتابد که گیلان دختر مسلم که روزگاری در تک اتاق کنار مستراح زندگی میکردند، حالا معلم شده باشد و خشم طبقاتی را در واژه های گلچین شده تحویل خانم بدهد. البته هنوز هم به او خانم میگوید اما این کجا و آن لحن سابق کجا. پس خانم هم برای انتقام میخواهد این خانواده تازه جان گرفته را در زیر سُم نبرد طبقاتی همراه با باران شهر رشت چنان سرکوب کند که همسطح زمین خیس کوچههای لغزندهی شهر شوند. خانم رسا و جدی به مهیار میگوید: اینها باید برگردند به همان خانهی کوچک کنار مستراح تا بفهمد که هنوز تحقر شدهی ثروت هستند و بس.
اینها هدف و نیات و نبردهای پنهان و آشکار میان این دو خانواده است. میان ثروت و فقر. میان غرور و تحقیر. در آغاز به نظر میرسد که نبردی طبقاتی آنهم اینچنین سخت و سنگدلانه کار را برای مغلوبه کردن صحنهی جنگ آماده کرده باشد و راهی به غیر از خون ریزی و آژان کشی نگذاشته است. چرا که زد و خورد و فحاشی ملایم دوگانهی میان سیروس برادر گیلان نشانهای از این خشم پنهان است. اما از آنجا که چنین خشم و نبردی از مرام و منش اکبر رادی به دور است پس عشق خموش میان گیلان و مهیار درست در لحظهی سفر دوباره ی مهیار به سوئیس زبانه میکشد و چمدان سفری مهیار به جای جای گرفتن در اتوبوس «لیوان تور» میرود همان خانهای که باید برود. خانه آینده. خانهای که بر سرش مرافعه برپا شده بود. اگرچه مهیار تصمیم گرفته بود که خانه را به اسم نگه دارد و سندش را هم به «گیلان» بسپارد و بهانه را از دست سیروس برادر تاجر مسلک بیرحم خود بیگرید، اما انگار اینهمه برای گیلان بانو کافی نبوده و بیشتر از امنیت و نبرد طبقاتی به عشق مهیار نیاز دارد. در اینجا فقط سر سیروس بی کلاه مانده بود که نتوانست به بهانه برادر خانه را از آنها بگیرد و »خانم جان» هم نتوانست دوران و خان و نوکر را برپاکند. انگار این دوران به پایان رسیده بود و خانم از غافله ی دگرگونی زمانه جا ماند. گرچه ایران سالها پس از دهی بیست خورشیدی نمایشنامه هنوز از مزهی تلخ خان و نوکری رنج برد. وگرنه آن دیالوگهای آتشین گیلان و برادرش نمیتوانست حرفی از اعراب برای این نمایشنامه داشته باشد و سیروس مادرش اینچنین جامانده از گذر زمان. رادی برای بالا بردن چاشنی درام سیروس را هم دلبستهی گیلان میکند. این عمل رادی از دو جنبه با ارزش است: اینطوری به غرور انباشتهی سیروس خانزاده صدمه بزند و اینکه او را تحقیر شدهی دوست داشتن کند. چون زبان عشق و دوستی را او نیاموخته است. آن کلام نخراشید غرور خانی و رویای دیکتاتور بزرگ را در سر داشتن جایی برای ملوی نرم عاشقانه نمیگذارد آنهم با رقیبی چون مهیار که هم تحصیلکرده است و نشانههای عشق و محبت را به خوبی معنا می کند. میدانم رادی مقولهی نبرد طبقاتی را خیلی ساده گرفته است اما اینکه خشم این نبرد را با عشق هموا کرده مرا خوش میآید.
اکبر رادی نامی آشنا در ادبیات نمایشی ایران است. کار نوشتن نمایشنامه را از سال ۱۳۳۷ آغاز کرد و نزدیک به ۳۰ نمایشنامه نوشت که متفاوت از هم بودند اما در همه ی آنها روح رادی حلول کرده است. (۲) با «روزنه ی آبی» در میان اهل قلم حضور یافت و با «ارثیهی ایرانی» شهرتی به دست آورد. رادی در زبان و بافت نمایشی نویسندهای موفق و یگانه بود. راه خود را در ادیات نمایشی طی کرد و تقریبا از فراز و نشیب سیاست به دور ماند. عدالت را میفهمید اما زبان بیان آن را یگانه برگزید و هرگز دچار الفاظ عاریه نشد. شاید بتوان گفت او نیز همچو بیضایی خیلی بومی حرف میزد گرچه نه همچو او فاخر اما دوست داشتنی. به قول محمد رضایی راد میتوان سلیقه یا اندیشهی رادی را در همه نمایشنامههایش نپسندید اما نباید انکار کرد که رادی یکی از اصیلترین نمایشنامهنویسان ما بود.(۳)
۲۰۲۳ کلن
منابع:
(۱) منظور نویسنده احتمالن “شورای متحده اتحاديه کارگران و زحمتکشان ايران” از سازمان های صنفی حزب توده ایران باشد که سالهای ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۷ زیر نظر رضا روستا سخت فعال بود.
(۲) برای تدقیق برخی نشانهها از ویکی پدیا بهره برده ام. https://fa.wikipedia.org/wiki/اکبر_رادی
(۳) نوشتار من متکی بر اجرایی رادیویی از این نمایشنامه بود که توسط بازیگران زیر بدان جان نمایشی بخشیده شده بود:
رضا عمرانی، بیوك میرزایی، دانیال حكیمی، فریده دریا مجد، ناهید مسلمی، رویا فلاحی، نازنین مهیمنی، ایوب آقاخانی و هرمز سیرتی.

